على اكبر سعيدى سيرجانى
مقدمه 2
وقايع اتفاقيه ( مجموعه گزارشهاى خفيه نويسان انگليس در ولايات جنوبى ايران از سال 1291 تا 1322 قمرى ) ( فارسى )
موضوع شدم و اين سؤال با همهء عظمت و ابهامش پيش چشمم نشست كه : به راستى هدف ملت ايران از مشروطهخواهى چه بود و چرا مردانى چون شيخ احمد روحى و ميرزا آقا خان كرمانى صلاى مشروطهطلبى و آزادىخواهى سر دادند و از سر جان شيرين خويش درين رهگذر گذشتند ؟ چه سوابق و انگيزهاى ملت ايران را از مجتهد عالى مقام دار الخلافه گرفته تا قدارهبندان ولايات دور افتاده ، از بقال و پينهدوز جنوبى گرفته تا فتوىنويسان نجف اشرف ، وادار به قيام و جنبشى كرد كه به انقلاب مشروطهخواهى و عزل و تبعيد شاه قاجار منتهى گشت ؟ چرا مردم ، مصائب زجر و تبعيد و شكنجه را بجان خريدند و در برابر گلولههاى توپ لياخوف و شاپشال سينه سپر كردند و با نثار خون خويش بر صفحات رنگارنگ تاريخ ايران ، رنگى ديگر زدند ، و بقال تبريزى و ملاى اصفهانى و مكتبدار كرمانى را بر مسند ظل السلطانها و عين الدولهها و حسام السلطنهها نشاندند . مردم از زمامداران خويش چه ديده بودند كه صبر و تحملشان به پايان رسيد و با جنبشى به ظاهر نامنتظر به قدرت قهار و مسلطشان پايان دادند ؟ و از اين مهمتر و حيرتانگيزتر اينكه چرا در نگهدارى اين حق به زحمت بدست آمده چندان غفلت و سستى روا داشتند كه دولت مستعجل آزادى بدان سرعت گذشت و بار ديگر اين ملت فلكزده تسليم قهر جباران تاريخ گشت ؟ آيا رابطهاى بين فرهنگ ملى و پاسدارى آزادى وجود دارد و بىتربيت آزادى و قانون نتوان داشت ؟ در مقابل اين پرسشها پاسخهاى عوام پسندانهء بسيارى بود ، پاسخهايى مناسب طبع و سليقهء مشكلگشايان آسانگير ، و غالبا متناقض يكديگر . جماعتى انقلاب مشروطه را محصول برخورد منافع دو همسايهء طمعناك و صاحب قدرت آن روزگار مىشمردند و اصرار مىورزيدند كه اگر سلسله قجر با همسايهء شمالى لاس محبت نمىزد ، قدرتش بدان مايه ضعف و زوال نمىگرفت . گروهى حلواى دلنشين مشروطه را ساخته و پختهء ديگهاى پربركت سفارت فخيمه مىپنداشتند ، با اتكاى بر اين عقيدهء با شير اندرون شدهاى كه هر تحولى در اين سرزمين بلازده محصول اشارهء صاحبان جزيرهنشين است . جماعتى هم تحولات آن سالهاى طوفانى را به راحتى و روشنى نتيجه قهر جاهطلبانهء يكى از روحانيان برجستهء زمان مىپنداشتند و جسارت تفوقجويانهء ديگرى هم از آن دسته و صنف . و گروهى جوش و خروش مردم تبريز و كرمان را حاصل ناگزير كج خلقى حاكم تهران مىشمردند و چوب خوردن سيد قندى . پاسخها غالبا از اين قبيل بود ، و اين پاسخهاى گوناگون ، اگرچه هريك سهمى از حقيقت دربرداشت ، اما به نظر نمىرسيد كه هيچيك شامل همهء حقيقت باشد و به عنوان جوابى قاطع و قانعكننده ، شفابخش مرضى كه به علامت سؤال به آزار جان من پرداخته و پيش از من به سراغ اغلب اذهان جستجوگر حقيقتطلب رفته است . در اغلب اين پاسخسازيها و معماگشاييها آثارى به چشم مىخورد از طرز فكر ملتى كه بار سنگين استبدادى دو هزار ساله را بر دوش جان دارد ، و به حكم شيوهء تفكر موروثى